دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

ما و پرفسور عبدی مرحله اول

سلام...دیروزشنبه ساعت پنج و سی وپنج رسیدیم رفتیم داخل نوبت که گرفته بودیم اسم وگروه خونی و سن رویه برگه ثبت شد و من و شوشومنتظرنشستیم..وای خدا داشتم میلرزیدم...حالم چقدبدبود..مقنعه سرم کرده بودم همش از استرس یه دستم مقنعه مو درست میکرد...همش شوشومیگفت عزیزم آروم باش چراانقداذیت میکنی خودتو...یکم گذشت رفتیم داخل...پرفسورعبدی خیلی متشخص اماخاکی پشت میزشون نشسته بودن سلام واحوالپرسی و شروع بحث...آقای....خانم....سن...نسبت فامیلی دارید...وکلی سوال دیگه...همه آزمایشات رو نگاه انداختن و خداروشکرایشونم تاییدکردن که هیچ مشکلی نداریم...اماگفت خانم ذکایی شمایه آزمایش ندارید....یه سونوگرافی ازتخمدانام نوشت وگفت که قبل اینکه من درمان و آزمایشاتم رو شروع ...
17 فروردين 1393

وای خدایا شکرت

سلام امروز بی نهایت خوشحالم دلم یه دنیا شادی میخواد.....صبح با تلفن امینه جونم از خواب بیدار شدم....مسیج رو خوندم نوشته بود حدس بزن خبر خوووووووووب....از خونه بهش زنگ زدم یه چن کلمه حرف زده بودیم گفت حالا حدس بزن...گفتم نی نی توراهه؟گفت اره اونم چی دوقلووووووووووووووو خداروشکر....شارژ شدم....از دکتر وقت گرفتم برای ساعت 17:30 بعد کارامو کردم رفتم دوش گرفتم نهارمم مشخص کردم اومدم نشستم پای نت...اومدم نی نی وبلاگ چن تا پیام داشتم خوندم و رسیدم به پیام باران عزیزم....رمز داده بود...رفتم تو وبلاگش قبل اینکه متنی بخونم یه تصویر دیدم وای خدای من یعنی واقعیت داشت؟خدایا صد هزار مرتبه شکر واقعا یه لحظه انگار زمان ایستاد موبه تنم سیخ شد و نفهمیدم چی...
16 فروردين 1393

تعطیلات تمام شد

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟امیدوارم روزای خوبی رو پشت سر گذاشتین و روزای بهتری انتظارتون و میکشه انشالله...منم بدک نیستم اما خب هنوز کاملا خوب نشدم...همون روز که رسیدیم  شبش رفتیم دکتر 3تاامپول و دارو دادن حالا بهترم اما لبام ورم دارن یه جوری بد جور اصلا....ازفردا باز تنهایی میاد سراغم یه جورایی دلم گرفته...دیروز نزدیک غروب بغل شوشو اولین گریه ی سال جدید رو هم راه انداختیم....یادم افتاد که قراره باز تنهابمونم و شوشو ازشنبه بره دلم خون شد شوشو هم بغلم کرد و نذاشت زیاد گریه کنم... دیروز قبل ظهر من رفتم خونه ی بابام و شوشو فت پیش بابا بعدظهرم رفتیم دیدن مامان بزرگام...بعد مااومدیم خونه خودمون و یکم به کارام رسیدم و شوشویه نیم چرتی زد...
15 فروردين 1393

زنجان

سلام....دیشب ساعت یازده اینارسیدیم زنجان یه عالم دنبال هتل گشتیم آخرسر اومدیم هتل پیام دمشون گرم یه جای توپ هستش...اماچه فایده خیی حالم بده...دیروزاز غروب یه سرمایی رفت تووجودم تب ولرزگرفتم دیگه کوفتم شد  همش میلرزیدم....الانم داریم راه میفتیم بریم سمت اومیه شش ساعت راه من برم بوس بای
12 فروردين 1393

اصفهان شنبه 9 فروردین

سلام....روزبخیر...بالاخره رسیدیم اصفهان...شهرخوشکل وبزرگیه...اومدیم نشستیم سی وسه پل و منتظرداداش و شوشوم نشستیم که ماشین پارک کنن بیان پیشمون چای خوردیم ومنتظرشدیم....رفتیم نهاررو رستوران عبدالوهاب چلوکباب خوردیم خوب بود...بعداومدیم برای هتل یاسویت...خداروشکریه آپارتمان خوب پیداکردیم تو امیریه و اومدیم و الان مامانم وبابام وشوشوم دارن استراحت میکنن و من و داداش و امیروالنازنشستیم توهال....بیداربشن میریم بیرون احتمالااولش باغ پرندگان که شوشوم زیادروش تاکید داره...دیشب توشهرضاکه موندیم جامون خوب بود و امروزقبل دوازده راه افتادیم طرف اصفهان.....اومدیم باصاحب خونه خانمش سمت خونه و خانمه پیش من توماشین مانشست و باهم حرف زدیم...لهجه اش روخیلی دوس...
9 فروردين 1393

شنبه 9 فروردین

سلام صبح بهاری همه دوستای گلم بخیر....نی نی کوچولوم سلام....شیطون هنوزخبری ازت نیستا من موندم بلاتکلیف....امروزمامانم بهم گفت اون شب که بابابرامون فال حافظ گرفت فال دومی رو مامان برامن نیت کرده بود..خیلی خوب اومده بود...خبرخوش و این جورمعنی داشت...مامانم و من نشستیم توسالن یه مهمانپذیرتوشهرضاالبته حدس میزنم چون شب خواب آلودبودم...هتل نداشتن ....زن داداش خوابه و آقایون همگی تواتاقاشون خوابن...چن تالک زیرچشام افتاده مامانم میگه ازحاملگی هم میتونه باشه خیلیاصورتشون لک میفته...الله واعلم...بیداربشن میریم وباز توراهیم..،.انشالله قسمتمون بشه میریم قم زیات شاید یه چادرملی هم بخرم ودل شوشو وبابایی روشادش کنم خخخخخخخخ....دوستون دارم برام دعاکنیدسالم ...
9 فروردين 1393

سعدیه

شب خوش.....ساعت پانزده دقه به ده رفتیم طرف سعدیه...جای خوکشلی بود امابه حافظیه نمیرسه اصلا...وقت نشدباغ ارم بریم چون وقتش تموم شده بود...رفتیم شام همبرگرمهمون باباایرج انصافاخوشمزه بود...اومدیم یکم خریدکردیم واومدیم باباایرج براهمه مون فال حافظ گرفت و دونه دونه خوندو واقعالذت بردیم...قربون صدای نازش برم عشقمه باباییم...بعدش بادادتشم باقالاتمیزکردیم و الانم گذاشتیم داره میپزه و مامان بابا توچرت هستن و من و شوشو و امیرو داداش والنازنشستیم توهال ومنتظریم باقالابخوریم فرداقبل ظهرانشالله خونه روتخلیه میکنیم میریم ...اگه نت داشتم پست میذارم بووووووووس
8 فروردين 1393

روز دوم درشیراز

سلام....سلام...سلام روزخوبی بود برام امروز و خداروشکرخوش گذشته...صبح بیدارشدیم آقایون رفتن وسایل صبحانه گرفت اومدیم صبحانه خوردیم و بعدش آماده شدیم رفتیم حرم مطهر...شاهچراغ...حسابی زیارت کردیم و برای همه دوستای گلم دعاکردم انشالله که خداحاجت قلب همه روبده....الهی آمین...بعدرفتیم زندیه و اومدیم خونه و بابا بریونی مهمونمون کرد و الانم یه دوساعتی میشه همه خوابیدن جزباباایرج من و زنداداشمم تواتاقیم...احتمالا دیگه پاشن بریم چن جای دیگه هم ببینیم و فرداقبل ظهر میریم پاسارگاد و خلاصه بعدش یواش یواش راه میفتیم بیایم....امروز نسرین و مامانش وسمیرا اومدن ارومیه خونه ی مادرشوشوم هستن.....زن عمواینای شوشو...قراه یه وز قبل برسیم وبریم چالدران ددن اونا ان...
7 فروردين 1393

سلام کاکا

سلام به همه دوستای گلم....انشالله تا به امروز به همتون خوش گذشته و دل همتون شاده....منم فعلاازپ خبری نیست و همچنان بلاتکلیف موندم....جاتون خالی  من که خوش گذروندم و شکرخداخوب شروع کردم...دیروزظهررسیدیم شیرازو یه دوساعتی دنبال سویت گشتیم وهتل وای خیلی سخته تویه شهرغریب دنبال جایی بگردی...یه جای خیلی خوشکل گرفتیم وازچهاراومدیم توخونه همش پشت سرهم رفتیم حمام و من اولین نفربودم...شبم ساعت یازده ونیم رفتیم حافظیه که پشت خونه بود...خیلی خوشکل بودوهمه داشتن عکسای باحال میگرفتن..یه یادگاری ازغرفه اش هم گرفتیم که بعداعکساشومیذارم و بعدش کیک وچای خوردیم و اومدیم خونه داداشم اینترنتموفعال کردشارژنداشتم ...گفتم یه پست بذارم دلم بازشه خیلی دلم تنگه....
7 فروردين 1393

سلام بهاری دوم فروردین

سلاااااااام دوستای گلم عیدهمگی مبارک....امیدوارم تا به امروز بهتون خوش گذشته باشه...وای خیلی خسته ام ...تازه الان رسیدیم مهمانپذیر.....الان اهوازیم تو مهمانپذیر اهوازیم...اولین سال تحویلی ود که از خونه دوربودم...ساعت اینابودازخونه حرکت کردیم و تانصف راه اومدیم....طرفای سقزبودیم دیدیم صددویست نفر دارن میرقصن کورد بودن خوشبحالشون چه دل خوشی دارن...برای سال تحویل مراسم داشتن یکم نگاه کردیم و بعدبازراه افتادیم....سنندج رفتیم رستوران ریواس  شام سفارش دادیم تازه شروع کرده بودیم سال تحویل شدو لحظه مون بهاری شد...همون شب رفتیم هتل کاج و صبحشم راه افتادیم کامیاران.کرمانشاه.طاق بستان و بیستون.شب پلدختر موندیم و بعدش اندیمشک و شوش و الانم اهواز......
2 فروردين 1393